سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

تــــــــــو خــــوب بـــــمان


نوشته شده در سه شنبه 93/10/30ساعت 11:7 عصر توسط sahra نظرات ( ) |

روزی مرد جوانی وسط شهری استاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد.
جمعیت زیادی جمع شدند.قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت.
ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست.مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیرمرد نگاه کردند.
قلب او با قدرت می تپید اما پر از زخم بود.قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آن شده بود و آنها جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند
برای همین گوشه هایی دندانه دندانه در آن دیده می شد.در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آن را پر نکرده بود،مردم که به قلب پیرمرد خیره شده بودند با خود می گفتند که چطور او ادعا می کند که زیباترین قلب را دارد؟
مرد جوان به پیره مرد اشاره کرد و گفت تو حتما شوخی می کنی؛قلب خود را با قلب من مقایسه کن؛قلب تو فقط مشتی زخم و بریدگی و خراش است.
پیرمرد گفت:دریت است.قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمیکنم.هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام،من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار داده ام؛اما چون این دو عین هم نبئده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند.
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده اند،اینها همان شیارهای عمیق هستند.
گرچه دردآور هستند اما یادآور عشقی هستند که داشته ام.امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و ابن شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند،پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد،درحالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت،از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستانی لرزان به پیرمرد تقدیم کرد.پیرمرد آن را گرفت و در گوشه ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛دیگر سالم نبود،اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود...


نوشته شده در دوشنبه 93/10/22ساعت 9:28 عصر توسط sahra نظرات ( ) |

داستان هایی درباره خدا،خودسازی،پندآموزو...

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...
یک پدر روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!


نوشته شده در دوشنبه 93/10/22ساعت 9:14 عصر توسط sahra نظرات ( ) |


نوشته شده در دوشنبه 93/10/22ساعت 8:28 عصر توسط sahra نظرات ( ) |


نوشته شده در دوشنبه 93/10/22ساعت 8:11 عصر توسط sahra نظرات ( ) |

   1   2   3   4   5   >>   >

Design By : Pichak