سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

تــــــــــو خــــوب بـــــمان

ازامروزهرکی ازت پرسید حالت چطوره؟

بگو عاااالی ام…مؤدب

عالیم یعنی فرمان به کائنات، به زمین وزمان،

به همه ی دنیا،به همه ی فرشته های عالم…

که ای خدا،ای آسمون،ای زمین،حال من باید عالی باشه..

حتی اگه بد بد بدم هستی بگو عالیم…مؤدب

عالیم دروغ به خود نیست،عالیم فریب نیست،

این یعنی چند ثانیه بعدش عالی میشی…

باقدرت ،مثبت اندیش باش..

فکرمازندگی ماروتغییرمیده..

نترسیدازهمین حالا شروع کنید..

من که عاااالیم…مؤدب

مؤدب


نوشته شده در پنج شنبه 93/11/30ساعت 4:13 عصر توسط sahra نظرات ( ) |

نمازهایت را عاشقانه بخوان،حتی اگر خسته ای یا حوصله نداری،

 قبلش فکر کن چرا داری نماز میخونی؟؟؟

 آن وقت کم کم لذت میبری از کلماتی که تمام عمرداری تکرارشون میکنی.

 تکرار هیچ چیز جز نماز در این دنیا قشنگ نیست.

هـرگـز نـمـازت را تـرک مـکـن

مـیـلیـون هـا نـفـر زیـر خـاک ،

بـزرگ تـریـن آرزویـشـان بـازگـشت بـه دنـیـاست

تـا سجـده کـنـنـد ... ولـو یـک سـجـده !



نوشته شده در چهارشنبه 93/11/29ساعت 1:20 عصر توسط sahra نظرات ( ) |

خداوند میفرماید:
ای فرزند آدم تو را در شکم مادرت قرار دادم و صورتت را پوشاندم

تااینکه از رحم متنفرنگردی
صورتت رابه سمت پشت مادرت قراردادم تا بوی غذا و معده تو را نیازارد!
برایت متکا درسمت راست و چپ قراردادم که در راست کبد و

در سمت چپ طحال  میباشد تا بیارامی.

بر تو در شکم مادرنشست وبرخاست را آموزش دادم.
غیر از من را توانایی چنین کاری هست؟
وقتی مدت حمل به پایان رسید ومراحل آفرینشت تکمیل گردید،

برفرشته مامور بر  ارحام امرکردم که تورا از رحم خارج و

با نرمش بالهایش به دنیا وارد کند.
دندانی که چیزی راریز کند نداشتی!
دستی که بگیرد و قبض کند نداشتی!
قدم و گامی برای سعی ورفتن نداشتی!
از دو رگ نازک درسینه مادرت طعامی بصورت شیرخالص که در زمستان گرم،

و  درتابستان سرد، باشد، برایت غذا قرار دادم و

مهر و محبتت بر قلب پدر و  مادرت قراردادم.
تا تو را سیر نمیکردند خود سیر نمیشدند.
و تا تو را نمی آسودند خود استراحت نمیکردند!
اما وقتی پشتت قوت گرفت و بازوانت پرتوان شد به مبارزه با من قیام نمودی،

در خلوت نافرمانی من کردی و و از من حیا ننمودی!!!
اما باز هم و با همین صورت: اگربخوانی مرا، اجابتت کنم.
و اگر از من بخواهی و سؤالم کنی بدهمت و برآورده کنم!
شگفتا از تو ای فرزند آدم هنگامیکه متولد شدی در گوشت اذان گفتند بدون نماز؛
و هنگام مرگت نماز بر تو اقامه شد بدون اذان!
شگفتا بر تو ای فرزند آدم هنگام تولد ندانستی

چه کسی تو را از شکم مادرخارج  گردانید و

هنگام مرگ ندانستی چه کسی تو را بر قبر وارد نمود!
شگفتا ای فرزند آدم هنگام تولد غسل و نظافت شدی و

هنگام مرگ نیز غسلت دادند و نظافتت کردند.
شگفتا از تو ای بنی آدم هنگام تولد بر شادی و مسرت اطرافیانت آگاه نبودی و 

هنگام مرگ بر سوگ و شیون و گریه و اندوهشان!

عجبا از تو ای فرزند آدم در  شکم مادر در مکان تنگ و تاریک بودی و

بعد از مرگ دوباره در مکان تنگ و  تاریک قرارمیگیری

عجبا ای فرزند آدم وقت تولد با پارچه پیچانده شدی تا  بپوشانندت،

و وقت مرگ باز با پارچه می پیچانندت تا پوشانده شوی!
شگفتا بر تو ای فرزند آدم وقتی متولد میگردی و بزرگ میشوی

از مدارکت و  مهارتهایت مردم جویا میشوند و

وقتی بمیری، ملائکه از کردار و اعمال صالحت  خواهند پرسید.
پس برای آخرتت چه مهیا و آماده کرده ای!؟!؟!
(اشهد ان لا اله الا الله)
(و اشهد ان محمدا رسول الله)
(و اشهد ان علی ولی الله)


نوشته شده در سه شنبه 93/11/28ساعت 3:36 عصر توسط sahra نظرات ( ) |

اینجا کجاست ؟؟؟!!!!!!

اینجا فضای مجازی است

جاییکه کمبودهای زندگی بدون هیچ هزینه جبران میشود.

اینجا مهندس شدن , پولدار شدن , خوشبختی و زیبایی

به راحتی دست یافتی است.

اینجاجایی است که شاهزاده سوار بر اسب شدن

برای دختران آسان و پری رویاهای پسران شدن راحت است

اینجاممکن است یک عکس ده ها صاحب پیدا کند.

اینجابازار فروش آدم ها ایده آل است.

اینجا بی هزینه میتوان بهترین شد.

کافیست کمی دروغ بلد باشی.

کافیست انسانیت را قربانی هوس کنی.

آن وقت...

به فضای مجازی...نمیدانم بگویم

خوش آمدید یا...بیخیال!

اینجا خیلی مراقب خوبی ها و مهربانی هایتان باشید...

 


نوشته شده در یکشنبه 93/11/26ساعت 9:32 عصر توسط sahra نظرات ( ) |


مادرش آلزایمر داشت

بهش گفت: مادر ه بیماری داری، باید بخاطر همین

ببریمت آسایشگاه سالمندان

مادر گفت: چه بیماری ای؟


گفت: آلزایمر


گفت: چی هست؟

گفت: یعنی همه چیز رو فراموش میکنی

گفت: انگار خودتم همین بیماری را داری

گفت: چطور؟

گفت: انگار یادت رفته با چه زحمتی بزرگت کردم،

چقدر سختی کشیدم تا بزرگ بشی،

قامت خم کردم تا قد راست کنی...

پسر رفت توی فکر ...

برگشت به


مادرش گفت: مادر منو ببخش

گفت: برای چی؟

گفت: به


خاطر کاری که میخواستم بکنم

مادر گفت: من که چیزی یادم نمیاد...


نوشته شده در شنبه 93/11/25ساعت 11:7 صبح توسط sahra نظرات ( ) |

   1   2   3      >

Design By : Pichak