سفارش تبلیغ
صبا

تــــــــــو خــــوب بـــــمان

 مــرا "دخـتر خانـــوم" مے نـامــند

غرورے دارم

کـ‌ه براے تنها نبودن ،‌ لـه نمـے شود

احساسـے دارم


کـ‌ه با منطق ِگدایان نمـے سازد


قلبــے دارم


کـ‌ه هنوز تیزے خنجر نامردے را نخوردهـ استـــ


و زیـبایــے هایـے دارم


کـ‌ه حراج چشم هاے بیگانـ‌ه نخواهد شد!



اینگونه است مشق شب های دخترانه من...



نوشته شده در پنج شنبه 94/9/26ساعت 9:46 عصر توسط sahra نظرات ( ) |

حیف است بانو !


حیف است گیسوانی را که

میتواند

ناب ترین غزل های یک شاعر ،

بکر ترین سوژه های یک عکاس ،

و ویژه ترین جلوه های یک نقاش
باشد را

هر صبح سر دست بگیری

و در کوچه و خیابان و بازار

به رایگان

از عابران و تماشاگران

طلب نگاه کنی!

گیسوانت را کاش تنها

در یک اکران خصوصی

فقط برای "تماشاگر ویژه ات"

به نمایش بگذاری ..


نوشته شده در سه شنبه 94/9/24ساعت 7:45 عصر توسط sahra نظرات ( ) |

سنجاق کرده اند؛
حیا را
عفت را
مهربانی را
عــشـق را
صـفـا را
ایـمـان را
و یک عالم چیز دیگر را به چـــادرت!!
برای همین است که این چنین سنگین و با وقار راه می روی...



نوشته شده در پنج شنبه 94/9/19ساعت 1:46 عصر توسط sahra نظرات ( ) |

می گویم از کنار زیارت نرفته ها
بالا گرفته کار زیارت نرفته ها


اشک و نگاه حسرت و تصویر کربلا
این است روزگار زیارت نرفته ها


امسال اربعین همه رفتند ومانده بود
هیات در انحصار زیارت نرفته ها


انگار بین هیات ماهم نشسته بود
زهرا(س)به انتظار زیارت نرفته ها


در روز اربعین همه ما را شناختند
با نام مستعار «زیارت نرفته ها»


اما هزارمرتبه شکر خدا که هست
مشهد در اختیار زیارت نرفته ها


باب الحسین(ع)قسمت آنانکه رفته اند
باب الرضا(ع)قرار زیارت نرفته ها


غم میخورم برای دل رهبرم که هست
تنها طلایه دار زیارت نرفته ها


گفتند شاعران همه ازحال زائران
این هم به افتخار زیارت نرفته ها


نوشته شده در چهارشنبه 94/9/11ساعت 4:14 عصر توسط sahra نظرات ( ) |


سنگسار!!!
یکی نامرد نصرانی
زنی را نزد عیسی برد،
و در محضر شهادت داد
که این زن پاکدامن نیست!

... زن از شرم گنه
چون آهوی زخمی، هراسان بود
و مروارید اشکش
از خجالت روی مژگان بود،

مسیحا از تأثّر،
همچو گردابی به خود پیچید،
و توآم با سکوتی سوی یاران دید،
ز چشم همرهانش
ناگهان برق غضب جوشید،

یکی آهسته،
امّا با ادب پرسید:
که ای روح مقدّس
از چه خاموشی؟
چرا از جرم این پتیاره
این سان دیده میپوشی؟
سزای این چنین جرمی
مگر بر تو مبرهن نیست؟

ولی فرزند مریم،
همچنان با شاخ? خشکی که بر کف داشت،
نقشی بر زمین میزد،
و با پای تفکر
گام در راه یقین میزد،

که ناگه،
اعتراض دیگری، زان جمع، بالا شد.
که ای عیسی!
چه میخواهی؟
گناه او نمایان است،
سزایش سنگباران است،
چراغ عفت مریم،
درون سین? این دیو، روشن نیست،
و این بدکاره را راهی،
به جز در زیر سنگ شرع، مردن نیست.

مسیحا از پی اندیشه ای کوته،
سکوت تلخ را بشکست،
و چون روشن چراغی،
در میان دوستان بنشست،
وگفت: آری،
سزایش سنگباران است،
ولیکن سنگ اوّل را،
به سوی این زن آلوده در عصیان
کسی باید بیندازد،
که خود، عاری ز عصیان است
و دامانش،
رها از چنگ شیطان است!
و میپرسم:
که مردی با چنین اوصاف،
اندر جمع یاران است؟

مسیحا حرف خود را گفت،
و سر را در گریبان کرد،
و همراهان خود را،
زان قضاوت ها پشیمان کرد!

که را جرأت،
که نزد پاک جانان
جان خود را
پاک از لوث خطا بیند؟
که را زهره،
که خود را پاک،
نزد انبیا بیند؟

پس از لختی،
کز آن بی حرمتی
یاران خجل گشتند،
و از محضر برون رفتند ؛
مسیحا ماند و آن زن ماند
و عیسی با زبان نرم،
آن محجوبه را فهماند،
و با اندرز های پاک،
بذر عفت و نیکی،
به دشت خاطرش افشاند،

... و آن زن،
با هوای تازه ای،
بیرون ز محضر شد،
و تصویر نویی،
از شرع،
در ذهنش مصوّر شد،
که از خون بنی آدم،
چراغ شرع، روشن نیست ؛
و راه شرع،
تنها راه، کشتن نیست!

تو را،
ای ادّعا پرداز احکام مسلمانی،
نمیگویم مسیحا شو،
که ایمان پیمبر،
در دل و جان تو و من نیست،
ولی سر در گریبان کن،
و از خود نیز پرسان کن،
که اعمال تو آیا،
گاهگاهی،
بد تر از کردار آن زن نیست؟
و از داغ هزاران جرم پنهانی
بگو ای مرد،
ترا آلوده دامن نیست؟!


نوشته شده در یکشنبه 94/9/8ساعت 8:19 عصر توسط sahra نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak