سفارش تبلیغ
صبا

تــــــــــو خــــوب بـــــمان

امام مجتبى (ع ) مى گوید: در دوران کودکى شبى بیدار ماندم و به نظاره مادرم زهرا(س ) در حالى که مشغول نماز شب بود گذراندم .
پس از آنکه نمازش به پایان رسید متوجه شدم که در دعایایش یک یک مسلمین را نام مى برد و آنها را دعا مى کند خواستم بدانم که درباره خودش ‍ چگونه دعا مى کند.
اما با کمال تعجب دیدم که براى خود دعا نکرد.
فردا از او سؤ ال کردم : چرا براى همه دعا کردى امّا براى خودت دعا نکردى ؟

فرمود: یا بنى ! الجار ثم الدار.

پسرم ! اوّل همسایه بعد خانه !


پیرامون انقلاب اسلامى ص 62


نوشته شده در شنبه 93/9/29ساعت 9:12 عصر توسط sahra نظرات ( ) |

روزى پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله، به طرف آسمان نگاه مى کرد، تبسمى نمود. شخصى به حضرت گفت:
یا رسول الله ما دیدیم به سوى آسمان نگاه کردى و لبخندى بر لبانت نقش بست، علت آن چه بود؟
رسول خدا فرمود:
آرى! به آسمان نگاه مى کردم، دیدم دو فرشته به زمین آمدند تا پاداش ‍عبادت شبانه روزى بنده با ایمانى را که هر روز در محل خود به عبادت و نماز مشغول مى شد، بنویسند؛ ولى او را در محل نماز خود نیافتند. او در بستر بیمارى افتاده بود. فرشتگان به سوى آسمان بالا رفتند و به خداوند متعال عرض کردند:
ما طبق معمول براى نوشتن پاداش عبادت آن بنده با ایمان به محل نماز او رفتیم ولى او را در محل نمازش نیافتیم، زیرا در بستر بیمارى آرمیده بود.
خداوند به آن فرشتگان فرمود:

تا او در بستر بیمارى است، پاداشى را که هر روز براى او هنگامى که در محل نماز و عبادتش بود، مى نوشتید، بنویسید بر من است که پاداش ‍ اعمال نیک او را تا آن هنگام که در بستر بیمارى است ، برایش در نظر بگیرم

منبع: داستان های بحارالانوار ج1، مولف: محمد ناصری


نوشته شده در شنبه 93/9/29ساعت 9:8 عصر توسط sahra نظرات ( ) |


نوشته شده در چهارشنبه 93/9/26ساعت 10:38 صبح توسط sahra نظرات ( ) |

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام، مستم

باز می لرزد،

                دلم،

                      دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های!

       نخراشی به غفلت گونه ام را،

                                           تیغ
های،

       نپریشی صفای زلفکم را،

                                       دست
و آبرویم را نریزی،

                          دل

ای نخورده مست

لحظه ی دیدار نزدیک است


نوشته شده در چهارشنبه 93/9/26ساعت 10:33 صبح توسط sahra نظرات ( ) |

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت.روزی اسب پیرمرد فرار کرد،همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد:از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن:خوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه بر گشت.این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیر مرد آمدند:عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!پیر مرد بار دیگر در جواب گفت:از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی،زمین خورد و پایش شکست.همسایه ها بار دیگر آمدند:عجب شانس بدی!وکشاورز پیر گفت:از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند:خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیر مرد کودن!

چند روز بعد نیرو های دولتی برای سرباز گیری از راه رسیدند وتمام جوانان سالم را برای جنگ در سر زمینی دور دست با خود بردند.پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام،معاف شد.همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیر مرد رفتند:عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد!و کشاورز پیر گفت:از کجا میدانید که...؟


نوشته شده در سه شنبه 93/9/25ساعت 10:12 عصر توسط sahra نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak