|
((خانه ی دوست کجاست؟)) در فلق بود که پرسید سوار، آسمان مکثی کرد رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: نرسیده به درخت، کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است. میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فوٌاره جاوید اساطیر زمین می مانی و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه ی نور و از او می پرسی خانه ی دوست کجاست؟
برو آن گوشه باغ سمت آن نرگس مست و بخوان در گوشش و بگو باور کن یک نفر یاد تو را دمی از دل نبرد...
همیشه برای عاشق شدن به دنبال باران و بهار و بابونه نباش گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای میرسی که ماه را بر لبانت مینشاند...
باز هم به تو حق میدهم که باور نکنی .. هــــــــنوز خودم هم باورم نمی شود !! در خلوتمان ، ... همین دیروز ، بر دیوار کاهگلی قلبم با چشم بسته ، گلی کشیدم به رسم مهر ... نگاهم که آزاد شد ، تو را دید بر دیوار دل ! شوق دیدارت حک لبخندی بود بر لب ، دویدن جان در پا و نیز آرزوی پر کشیدن در سر.. تابش طلایه های خورشید از گیسوانت گره از دست هایم گشود ، و ..کشاند به سمت آبی آسمان.. شگفتا ! همان حس آشنا .. که : هـــــــــیچ دستی گـــــرم تر از دست تو نیست ... خواسنم سخنی گویم از تو و عشق ، معطر شد کلامم بر سه حرف : ش ک ر .....شـــــکر بر نعمت عین شین قاف حضورت ، بــــاید شاکر بود آن هم در سجده ای طولانی، به درازای هــــمه ی عمر ...
عقل به دل می گوید تو از این عشق حذر کن راه خود را تو کج کن، از این جاده گذر کن پر حزین است که این راه، برو راه دگر کن قدمی بر سر راهی غیر این عشق تو کج کن دل تمنا میکند، عقل! نتوانم از این عشق گذر کرد چشم دل را بگیرم، قدمی بر سر راه دگر کرد! همه تار تنم پر شده از او، به چه لطفی گذر کرد به چه راهی بروم من؟ که از این عشق راهی نتوان زد نه بخواهم، نه توانم از این جاده پر پیچ حذر کرد من بمانم و بسازم، نتوان آتش این عشق که کم کرد |
About |
About |
About |
About |
About |
About
Home
|